معجزه در زندگی روزمره

"معجزۀ توجه‌آگاهی" کتابی مختصر و در قطع کوچک است با حدود 70-80 صفحه از تیک نات هان استاد بلندآوازۀ ذن که اخیراً درگذشت. خواندن کتاب ساعتی بیشتر طول نکشید. مطالب خاص و مهمی هم در آن گفته نشده بود. محتوای بدیع و جدیدی هم نداشت. اما با تمام این‌ها فوق العاده بود. چرا؟ چون دقیقاً درصدد حل همان مسئلۀ اصلی برآمده بود؛ مسئلۀ توجه و آگاهی و زیر و بم رسیدن به آن. تمام کتاب در خدمت چنین هدفی است. بسیار ساده و صمیمی و روان مسئله را می شکافد و قدم‌به‌قدم و با نظمی خوش و ناظر به پرسنده‌ای مبتدی مطالب را پیش می‌برد.


کدام ذهن ذن؟

برتری بی‌چون‌وچرای ترجمۀ ویراسته و پیراستۀ نشر بیدگل از عنوان کتاب آغاز می‌شود. این اثر نسبت به همتایانش در افقی دیگر و بالاتر است. مباحث نظری و راهنمایی‌های عملیْ شفاف، ساده و بسیار ژرف‌اند. این کتابِ بسیار غنی نه‌فقط ارزش بارها بازخوانی دارد، بلکه در حکم یک منبعِ مرجع است؛ زیرا پختگی کم‌نظیر مباحث حاصل عمری تجربۀ یکی از بزرگان ذن است و در جمله‌جملۀ کتاب می‌درخشد. این رسالۀ مختصر راه میان‌بری است که خواننده را از ده‌ها کتابِ ذن بی‌نیاز می‌کند و او را با یکی از شگفت‌انگیزترین وجوه هستی و آگاهی انسان آشنا می‌سازد.


بیلی باتگیت

آرنولد آشغالی با چنان جدیت و پشتکار دیوانه‌واری زباله‌گردی را برای زندگی خودش در پیش گرفته بود که به نظر کاملاً طبیعی و منطقی می‌آمد و آدم پیش خودش می‌گفت چرا من این‌جور زندگی نکنم؟ چرا من چیزهای شکسته و پاره و پوسیده را دوست نداشته باشم، چیزهای از کارافتاده، چیزهای کج‌وکوله و ترکیده و ناقص، چیزهایی که بوی گند می‌دهد و هیچ‌کس حاضر نیست کثافت روش‌شان را پاک کند تا ببیند چیست، چیزهایی که نه شکل‌شان معلوم است، نه خاصیت‌شان مشخص است، و نه طرز کارشان معیّن – چرا من این‌جور چیزها را دوست نداشته باشم و نگه ندارم؟


آیا فیلسوفان بلدند دوستی کنند؟!

دوستی فقط میان افرادی شکل می‌گیرد که «چنان عمل می‌کنند و می‌زیند که زندگی‌شان مصداق وفاداری، شرافتمندی، عدالت و بخشندگی است، و آنان که از هر انفعال پست، طمع یا خشونت آزادند، و از قدرت شخصیتی بالا برخورداند.» مهم‌ترین قانونِ دوستی هم این است: دوستی با «خیرخواهی» معنا می‌پذیرد. پس چه ثروتی باارزش‌تر از دوستی که زندگی را برای‌مان شیرین و معنادار کند. برای خوبی و خوب بودن است که دوستی می‌ورزیم. از دوست هم فقط انتظار خوبی می‌رود. آن‌گاه که بدی یا ظلم از سوی دوست، درخواست یا انجام شود، دوستی به درۀ عدم سقوط می‌کند. پس در دوستی چیزی به غیر از دوستی نیست و حاصلش چیزی به‌جز خودش نخواهد بود. به تعبیر نویسنده، «پاداش دوستی، خودِ دوستی است».


من می‌روم به‌سراغ سخن عاشق

من می‌خواهم با تو پرحرفی کنم. نمی‌بینی برایت نقل‌قولی طولانی فرستادم؟ من از درون مقهور این اندیشه و احساس بودم که اگر پرچانگی کنم، احتمال حرف‌زدن‌ات و بیشتر حرف‌زدن‌ات بیشتر می‌شود. اما جرأت ندارم درخواستم را مستقیماً بگویم؛ حرف‌های دیگران را بهانه می‌کنم. چرا دربارۀ من کنکاش نمی‌کنی؟ اندکی مثل من نشانه‌خوانی کن! می‌خواهم با آن جمله این مطلب را برسانم که تو مرا داری؛ به من بسنده کن؛ دیگر چه می‌خواهی؟ (بله، من همین‌قدر ابله‌ام.) ولی می‌دانم؛ من لابه‌لای خرده‌ریزه‌های ذهنت گم‌ام. در بیرون هم مرا کنار خرده‌چیزهای خیابانی می‌بینی. با پاسخ‌هایت به من تیپا می‌زنی، و من تحقیرشده می‌روم به سراغ سخن عاشق.