آیا می‌توان تکلیفِ زندگی و سیاست را یک‌سره مشخص کرد؟

شک داشتم کتاب را بخوانم. آخر، من کجا و فلسفۀ سیاسی کجا؟! آن هم فلسفۀ پیچیدۀ هانا آرنت. البته دوست داشتم کتابی از هانا آرنت بخوانم و با اندیشه‌هایش آشنا شوم. اما به‌اقتضای مسیری فلسفی که انتخاب کرده بودم، فرصت نشده بود سراغ او بروم. متأسفانه نه کتاب‌هایش و نه حتی نظریاتش در رشتۀ فلسفه و سرفصل‌های آموزشیِ دانشگاه، هیچ جایی ندارند. از طرفی می‌دانستم که حالا دیگر اندیشه‌های هانا آرنت جزو فرهنگ عمومی آکادمیک است. بنابراین آشنایی با اندیشه‌هایش ضرورت دارد. اما به انجام رساندن این ضرورت چندان هم آسان نیست. گسترۀ مباحث و کثرت آثار و طول و تفصیل‌شان مجال و توانی می‌خواهد که کمتر کسی از آن برخوردار است. واقعاً در این زمینه باید کسی دست آدم را بگیرد. از این جهت، خانم جانسون راهنما و دست‌گیر بسیار خوبی است...


جنگ بزرگ، حماقت عظیم

علت اهمیت، بلکه ضرورت، شناخت جنگ جهانی اول چیست؟ پاسخ کوتاه من این است: این جنگ کلکسیونی کامل از حماقت و جهل و جنایت است به‌علاوۀ اعتمادبه‌نفس و خودفریبی و کمال‌پنداری؛ دایرةالمعارف همه نوع اشتباه آگاهانه و ناآگاهانه؛ مجموعه‌ای عظیم از خریتی ژرف و پهناور که همه را در برگرفته بود. به همین دلیل، این جنگ نه‌فقط سیاست و جغرافیای جهان را زیرورو کرد، بلکه ذهن انسان‌ها را نیز به‌هم ریخت. هنوز که هنوز است وقتی آدم حرف‌ها و دیدگاه‌ها و تصمیمات آن زمان را می‌خواند متحیر می‌شود و باور نمی‌کند که انسان‌ها این‌گونه تصورات و خیالاتی داشتند که با ساده‌ترین منطق و عقلانیت هم جور درنمی‌آمدند.


کدام بحث علمی؟ کدام بحث دینی؟

در معرفی کتاب قاعده این است که به محتوای آن بپردازند. برای این کتاب هم قاعدتاً باید چنین کنیم، به‌ویژه که مطالبش هم مهم است و هم مفید و جذاب. ولی می‌خواهم از قاعدۀ متعارف عدول کنم و در معرفی این اثر، جنبه‌ای دیگر را آشکار کنم: «روش». روشی که نویسنده برای بررسی مسئلۀ رابطۀ میان علم و دین در پیش گرفته، به اندازۀ محتوای کتاب، برایم جالب و جذاب و آموزنده بود. علت این امر، رویه‌ای است که بر فرهنگ آموزشی کشور ما حاکمیت دارد. بنابراین برای برجسته کردن روش کتاب، آن را با نمونۀ مشابه داخلی مقایسه می‌کنم. در پایان ویژگی‌های کلی کتاب را هم برخواهم شمرد.


مهم‌ترین خبر دربارۀ خبر

امروزه همه چیز موضوع اخبار است و اخبار همه چیز را گزارش و تحلیل می‌کند. اما خود اخبار چه؟ خود اخبار نامرئی است. در این کتاب دوباتن بر این فضای نامرئی پرتوی قوی می‌افکند؛ یعنی خود اخبار تبدیل به موضوع بررسی شده است و سازوکارش مورد تجزیه و تحلیل فلسفی قرار می‌گیرد. به همین دلیل، این کتاب هم برای کسانی است که به سراغ اخبار می‌روند و هم برای کسانی که اخبار به سراغ آن‌ها می‌آید. همچنین برای خبرگزاری‌ها و دیگر خبرسازان و خبرپراکنان هم هست. خلاصه این‌که هر کسی به هر نحوی با اخبار سروکار دارد و هر نسبتی با آن داشته باشد، از خواندن این کتاب چیزهای خوب بسیاری می‌آموزد.


درمان خشم با خرد فلسفی

این رسالۀ فوق‌العاده خوب و خواندنی از سه بخش تشکیل شده است و به طور کلی به شش مطلب می پردازد: 1. نقل ماجراهای وحشتناکی که در طول تاریخ از خشم ناشی شده است؛ 2. توصیف حالت‌های کریهی که بر اثرِ خشمگین شدن برای انسان رخ می‌دهد؛ 3. انتقاد از نگاه ارسطویی دربارۀ خشم؛ 4. بیهودگی خشم و پاسخ به پرسش‌هایی که ممکن است دربارۀ مفید بودن خشم مطرح شوند؛ 5. ارادی بودن خشم؛ 6. راه‌کارهایی برای از بین بردن خشم خود و دیگران.


تاریخی که نمی‌توانید حتی تخیل کنید

از میان نوشته‌های متعدد سوزان سانتاگ (1933-2004) جمله‌ای هست که وقتی خواندمش مثل بمب هیدروژنی در ذهنم منفجر شد. خانم سانتاگ این جمله را وسط بحثی بی‌‌ربط پرتاب می‌کند؛ نه مقدمه‌ای دارد و نه لوازمش بازگو می‌شود. هیچ توضیحی هم درباره‌اش نمی‌دهد. یک‌باره لای پرانتز ظاهر می‌شود، و من هم خیلی خوشحالم که چنین جمله‌ای گفته شده تا اتفاقی آن را بخوانم و جذب وجودم کنم. از لحظه‌ای که خواندمش در میان مغزم حک شد و امیدوارم هیچ‌گاه فراموشش نکنم و بعید می‌دانم که فراموش شود؛ که بعید می‌دانم کسی بخواندش و فراموشش کند. جمله این است...


ویتگنشتاین از چه رمانی خوشش می‌آید؟

ویتگنشتاین بر اثر ابتلا به سرطان نسبتاً زود مرد؛ شصت‌ودو سال و سه روز از عمرش می‌گذشت. البته اگر زنده هم می‌ماند، تقریباً محال بود که به این دوران می‌رسید. اما اگر آن زمان کش پیدا می‌کرد و این رمان خیلی زودتر نوشته می‌شد، و خلاصه این‌که از دو طرف شاهد نزدیکی بودیم، و دست ویتگنشتاین در آخرین لحظات زندگی‌اش به این کتاب می‌رسید، قطعاً از آن خوشش می‌آمد. ...


ترجمه‌ای که از من دل ربود

از میان آثاری که برای آشنایی با فلسفه نوشته یا ترجمه شده‌اند، این کتاب را بهترین گزینه می‌دانم. خودم آن را چند بار خوانده‌ام و همیشه به همگان توصیه کرده‌ام. این اثر هم برای نوآموزان مفید است و هم برای استادان بصیرت‌زا؛ به‌ دلیل پری و پختگی، استادان می‌توانند تدریسش کنند و از جهت وضوح و سادگی، برای نوآموزان در حکم خودآموز است. ولی مزیت آن فقط به مضمون و محتوای پخته و شیوایش نیست؛ آن‌چه از من دلربایی کرد ترجمۀ درخشانش بود که هنوز هم برایش نظیری نیافته‌ام. این ترجمه از قضا و قدر روزگار یا آسمان بود. هر چه بود، ماجرای جالبی دارد.


فلسفه بعد از اسکی‌سواری!

این کتاب، آن‌قدر خوب است که باید به سراغش بروید تا از مطالعه و تفکر دربارۀ تک‌تک موضوعاتش لذت ببرید. نکته‌هایش آن‌قدر زیاد است که اگر بخواهم یکی را بگویم و دیگری را نادیده بگیرم، بی‌انصافی کرده‌ام. به همین دلیل، معرفی‌ام بیشتر تشویقی شدید برای مطالعه‌اش است تا توضیحی دربارۀ مطالبش. ممکن است بپرسید که «پس مطالعۀ این معرفی از کتابِ جولز چه فایده‌ای دارد؟! بهتر نیست یک‌راست برویم کتابش را بخریم و بخوانیم؟». فایدۀ معرفی‌ام از این کتابِ دوست‌داشتنی این است که با نگاهی بهتر و – تا اندازه‌ای – متفاوت، کتاب را بخوانید؛ چنان متفاوت که خودِ نویسنده هم انتظارش را نداشته باشد. این نگاه به سه نکتۀ مهم دربارۀ مطالب این کتاب برمی‌گردد.


علوم انسانی چیست؟

خواندم: «یکی از صد کتابی که باید پیش از مرگ خواند، کتاب "تاریخ چیست؟" نوشتۀ ئی. ایچ. کار است. ایچ. کار شاید نزدیک به 200 مسئلۀ ریز و درشت را در این کتاب 250 صفحه‌ای به بحث گذاشته است که مهم‌ترین آن‌ها برای من، گفتگو دربارۀ این پرسش است که آیا تاریخ از یک الگوی کلی پیروی می‌کند.» این حرف نفسم را بند آورد و باعث شد صدای ضربان قلبم را از داخل جمجمه‌ام بشنوم.
زمان برایم از حرکت ایستاد و کتاب مثل قاصدکی به هوا رفت و از دستم رها شد... کامل چرخیدم... به سمت کتاب‌خانه خیز برداشتم... با سرعت برق مثل دونده‌های سیاه‌پوست دوی صدمتر با چشمانی وق‌زده به سوی کتاب تاختم... دستانم از آرنج کاملاً تامی‌شدند...کف دست‌هایم از بغل گوش‌هایم شلاقی می‌گذشتند... پاشنه‌های پاهایم به وسط ستون فقراتم می‌خوردند... مثل لوکوموتیو نفس‌نفس می‌زدم و در نهایت مثل غواصان المپیک از بیست متری در دل کتاب شیرجه زدم و حالت اسلوموشن تمام شد.
سه صفحه از فصل اول کافی بود تا میخکوب شوم. مافوق محشر بود. از آن پس، شبانه‌روز آن را دنبال خودم می‌کشیدم درحالی‌که سرم تا گردن در آن فرو رفته بود.