ویتگنشتاین از چه رمانی خوشش می‌آید؟

ویتگنشتاین بر اثر ابتلا به سرطان نسبتاً زود مرد؛ شصت‌ودو سال و سه روز از عمرش می‌گذشت. البته اگر زنده هم می‌ماند، تقریباً محال بود که به این دوران می‌رسید. اما اگر آن زمان کش پیدا می‌کرد و این رمان خیلی زودتر نوشته می‌شد، و خلاصه این‌که از دو طرف شاهد نزدیکی بودیم، و دست ویتگنشتاین در آخرین لحظات زندگی‌اش به این کتاب می‌رسید، قطعاً از آن خوشش می‌آمد. ...


ترجمه‌ای که از من دل ربود

از میان آثاری که برای آشنایی با فلسفه نوشته یا ترجمه شده‌اند، این کتاب را بهترین گزینه می‌دانم. خودم آن را چند بار خوانده‌ام و همیشه به همگان توصیه کرده‌ام. این اثر هم برای نوآموزان مفید است و هم برای استادان بصیرت‌زا؛ به‌ دلیل پری و پختگی، استادان می‌توانند تدریسش کنند و از جهت وضوح و سادگی، برای نوآموزان در حکم خودآموز است. ولی مزیت آن فقط به مضمون و محتوای پخته و شیوایش نیست؛ آن‌چه از من دلربایی کرد ترجمۀ درخشانش بود که هنوز هم برایش نظیری نیافته‌ام. این ترجمه از قضا و قدر روزگار یا آسمان بود. هر چه بود، ماجرای جالبی دارد.


فلسفه بعد از اسکی‌سواری!

این کتاب، آن‌قدر خوب است که باید به سراغش بروید تا از مطالعه و تفکر دربارۀ تک‌تک موضوعاتش لذت ببرید. نکته‌هایش آن‌قدر زیاد است که اگر بخواهم یکی را بگویم و دیگری را نادیده بگیرم، بی‌انصافی کرده‌ام. به همین دلیل، معرفی‌ام بیشتر تشویقی شدید برای مطالعه‌اش است تا توضیحی دربارۀ مطالبش. ممکن است بپرسید که «پس مطالعۀ این معرفی از کتابِ جولز چه فایده‌ای دارد؟! بهتر نیست یک‌راست برویم کتابش را بخریم و بخوانیم؟». فایدۀ معرفی‌ام از این کتابِ دوست‌داشتنی این است که با نگاهی بهتر و – تا اندازه‌ای – متفاوت، کتاب را بخوانید؛ چنان متفاوت که خودِ نویسنده هم انتظارش را نداشته باشد. این نگاه به سه نکتۀ مهم دربارۀ مطالب این کتاب برمی‌گردد.


علوم انسانی چیست؟

خواندم: «یکی از صد کتابی که باید پیش از مرگ خواند، کتاب "تاریخ چیست؟" نوشتۀ ئی. ایچ. کار است. ایچ. کار شاید نزدیک به 200 مسئلۀ ریز و درشت را در این کتاب 250 صفحه‌ای به بحث گذاشته است که مهم‌ترین آن‌ها برای من، گفتگو دربارۀ این پرسش است که آیا تاریخ از یک الگوی کلی پیروی می‌کند.» این حرف نفسم را بند آورد و باعث شد صدای ضربان قلبم را از داخل جمجمه‌ام بشنوم.
زمان برایم از حرکت ایستاد و کتاب مثل قاصدکی به هوا رفت و از دستم رها شد... کامل چرخیدم... به سمت کتاب‌خانه خیز برداشتم... با سرعت برق مثل دونده‌های سیاه‌پوست دوی صدمتر با چشمانی وق‌زده به سوی کتاب تاختم... دستانم از آرنج کاملاً تامی‌شدند...کف دست‌هایم از بغل گوش‌هایم شلاقی می‌گذشتند... پاشنه‌های پاهایم به وسط ستون فقراتم می‌خوردند... مثل لوکوموتیو نفس‌نفس می‌زدم و در نهایت مثل غواصان المپیک از بیست متری در دل کتاب شیرجه زدم و حالت اسلوموشن تمام شد.
سه صفحه از فصل اول کافی بود تا میخکوب شوم. مافوق محشر بود. از آن پس، شبانه‌روز آن را دنبال خودم می‌کشیدم درحالی‌که سرم تا گردن در آن فرو رفته بود.


چرا چشمان خدا مشکی است؟

فیلسوفان دین سر این مسئله که تجربۀ امر قدسی بی‌واسطه است یا نه، جنگ و دعوا داشته‌اند. عده‌ای اصرار دارند که همۀ تجربه‌های معنوی با واسطۀ مفاهیم و باورهای پیشینی تجربه‌گر رقم می‌خورند؛ اما برخی می‌گویند که در تجربه‌های ناب دینی و عرفانی، خدا یا تجلی او در وهلۀ اول بدون هیچ واسطه‌ای ادراک می‌شود، و به‌کاربردن مفاهیم و باورها در مقام تشخیص و توصیف رخ می‌دهد. در این میان، ویلیام آلستون تلاش کرد تا نشان‌دهد ادراک خدا بی‌واسطه است و علاوه بر این، تجربۀ دینی را می‌توان منبع وثاقت و اعتبار دین دانست. از نظر او تجربۀ دینی می‌تواند یک روال باورساز قابل اعتماد باشد، همان‌طور که تجربۀ حسی منبع بسیاری از باورهای ماست. در مقابل، فیلسوفان تحلیلی انتقادات زیادی به رئالیسم مستقیم یا خام آلستون داشته‌اند، ولی دکتر بابک عباسی در کتاب «تجربۀ دینی و چرخش هرمنوتیکی» برای این منظور به سراغ فلسفۀ قاره‌ای می‌رود و نقدی بسیار اساسی‌تر ارائه می‌کند.


داستان یک جنایت تمیز

این داستان غیر از کشش و جذابیت می‌تونه فایده‌های دیگه‌ای هم داشته باشه، مثلاً این‌قدر تمیز روایت می‌شه و نکته‌های ظریف جنایی توش میاد، که شاخکای آدمو تیز می‌کنه. یعنی برای شاخکای آدم هم خوبه به نظرم؛ اونم تو جامعۀ‌ بلبشوی امروزه روزگار. دیگه مثلاً‌ این‌که انقدر این کتابه دربارۀ‌ صنعت بیمۀ نیمۀ اول قرن بیستم توی آمریکا اطلاعات می‌ده به‌تون، که فکر نمی‌کنم دانشجوهای رشتۀ بیمه توی درساشون بخونن! البته من نمی‌دونم دانشجوهای رشتۀ بیمه چی می‌خونن، ولی منظورم اینه که کلی چیز میز می‌شه ازش یاد گرفت. میشه عبرت گرفت. میشه حواس‌جمع‌تر شد. دیگه اگه خودتون اهلش باشید، این داستانه می‌تونه کلی چیزای این‌طوری هم بده دستتون.


فلسفه در کلینیک مشاوره

در این کتاب با الگویی کلی و روشی عام برای مشاورۀ فلسفی آشنا می‌شویم. از نظر نویسنده، مشاورۀ فلسفی چهار مرحله دارد. این الگوی چهارمرحله‌ای هم معیارهای یک رویکرد مقبول برای مشاورۀ حرفه‌ای را دارد و هم شامل اهداف عملی این حرفه است. این‌ها باعث می‌شود که فلسفه، علاوه بر عقلانی بودن و فعالیت فکری، جنبۀ درمانی داشته باشد و یک شیوۀ زندگی را نیز به افراد پیشنهاد کند.


آیا هر چه از دوست رسد نیکوست؟

مفهوم دوستی آن‌چنان برای‌مان مأنوس و آشناست که از تأمل اساسی دربارۀ آن غافلیم. ما گمان می‌کنیم همه چیز در این رابطه واضح و روشن است؛ درحالی‌که همین مفاهیم ساده و دم‌دستی که تمام یا بخش زیادی از زندگی روزمرۀ ما را در بر گرفته‌اند، مهم‌ترین موضوعات برای تأمل‌های ژرف و تصمیم‌گیری‌های اساسی هستند. الکساندر نهاماس در کتاب «فلسفۀ دوستی» هم به سراغ نظریات فیلسوفان بزرگ می‌رود و هم فیلسوفانه در باب این مسئله می‌اندیشد. او نشان می‌دهد که رابطۀ دوستی باعث «خودآگاهی» معرفتی و «خودشکوفایی» عملی افراد است. با وجود این، به نقص و مشکل و دردسر و حتی رذائل اخلاقی دوستی نیز اشاره می‌کند.


ایران امروز در آینۀ دیروز

واضح است که برای مطالعۀ کتاب باید مکان مناسب را فراهم کرد. ولی زمان نیز به همان اندازه مؤثر است و مدخیلت دارد. منظورم از زمان فقط ساعت صبحگاهی یا لحظات شبانگاهی نیست. به نظرم زمانِ مهم‌تر دوره‌های زندگی فرد است یا سال‌های خاص یک جامعه. در این ایام که نعره و نالۀ همگان به آسمان رفته و همه از همه چیز و همه کس می‌نالند و شاکی‌اند، زمان مناسبی است برای بازدید از گذشته، خواندن تاریخ و مطالعۀ این کتاب. به‌علاوه، خواندن این کتاب را می‌توان بازدید از یکی از بناهای فرهنگی نامرئی ایران دانست. گشت‌وگذاری شگفت‌انگیز و مبهوت‌کننده از گذشته‌ای نه‌چندان دور؛ گذشته‌ای که از آن‌چه تصور می‌کنیم به اکنون ما نزدیک‌تر است.


آیا مدرنیته غربی است؟

برای این‌که آن همه هزینه را جبران کنم، تصمیم گرفتم بالاترین اهمیت و ارزش را برای آن قائل شوم. اصولاً وقتی کتابی را به قیمتی گزاف می‌خرم، برای این‌که معادل آن همه پول را به چنگ آورم، احساس می‌کنم همۀ مطالب آن باید درست باشد و به همین علت همۀ آن‌ها را درست فرض می‌کنم و با آغوش باز در درونم می‌پذیرم. وانگهی، هیجان اولیه پس از خرید یک کتاب جدید هم باعث شد آستین‌ها را بالا بزنم و از همان جملۀ اول شروع کنم به باور کردن: «اگر انسان می‌توانست رویدادهای جالب دوران باستان را با چشم خود ببیند، آیا تاریخ جهان را مطالعه می‌کرد؟»