صلحی که همۀ صلح‌ها را بر باد داد

خاورمیانه هم محصول جنگ است و هم محصولش جنگ. تا پیش از جنگ جهانی اول، هیچ‌کدام از کشورهای فعلی خاورمیانه وجود نداشتند، جز ایران. همۀ آن‌ها نتیجۀ فروپاشی امپراتوری عثمانی و دریدنش توسط متفقین (عمدتاً بریتانیا) هستند. سوءتفاهم‌های فراوان و سوءنیت‌های بزرگ منطقه‌ای خطرناک خلق کرد که همچنان معدن رخدادهای ناگوار است. این کتاب برای چرایی و چگونگی این ماجرای بزرگ و پیچیده پاسخی مستند و مفصل ارائه می‌کند. علی‌رغم حجم زیاد کتاب، فصل‌های کوتاه خواندنش را راحت کرده، و جزئیات جالب، ریزه‌کاری‌های خصوصی و اطلاعات سرّی مطالعه‌اش را جذاب ساخته است.


لودویگ ویتگنشتاین

ویتگنشتاین در آن‌جا تقریباً فقط کنسرو می‌خورد. کنسروها را تامی برایش می‌خرید، اما همیشه نگرانش بود. یک بار گفت: «غذای کنسروی یعنی مرگ.» و جواب تلخی شنید: «آدم‌ها زیادی زندگی می‌کنند.» یک روز که تامی دم کلبه آمد، صدای حرف‌زدن ویتگنشتاین به گوشش خورد. وقتی وارد کلبه شد، با تعجب دید «پروفسور» تنهاست. به او گفت: «فکر کردم کسی پیشتان است.» ویتگنشتاین جواب داد: «داشتم با یک دوست خیلی عزیز صحبت می‌کردم – با خودم.» پژواک این گفته را در یکی از روزنوشت‌های این دوره‌اش می‌توان شنید: «تقریباً همۀ نوشته‌هایم گفت‌وگوهای خصوصی با خودم است، حرف‌هایی که به خودم می‌زنم، حرف‌های دم‌گوشی.»

+ برای خواندن متن کامل این بریده کتاب روی تصویر کلیک کنید.


تسلیم و طغیان انسان

کتاب را زود تمام کردم؛ نه به این دلیل که حجمش کم بود، بلکه چون مرا بلعید. کتاب را زود تمام کردم و نالیدم که آخر چرا فقط 176 صفحه؟! مگر دربارۀ مصائب، جهل، رؤیاهای احمقانه و آرزوهای موهوم بشریت نمی‌شود 176 هزار صفحه نوشت؟! بیشتر از این‌ها نیز می‌توان نگاشت. ولی چیزی نداشتم که بخوانم و متأثر شوم. چاره‌ای نداشتم جز این‌که بعد از یک روز وقفه دوباره بخوانمش؛ این بار آهسته‌تر، دقیق‌تر. قطره‌قطره نوشیدمش و کلمه‌به‌کلمه جلو رفتم. انگشتم را روی واژه‌ها می‌گذاشتم تا حتی یک حرف هم از زیر دستم در نرود.


راز

کوچک، اما شاهکار. مختصر ولی دقیق. استخوان‌بندی‌اش قوی و جمله‌جمله‌اش تراش‌خورده. شروع خوب و عجیب با پایان خوب‌تر و عجیب‌تر. شخصیت‌پردازی، پیرنگ، تعلیق، سبک، نثر، فضاسازی همه و همه عالی و درخشان. و اگر کسی به واقعیت علاقه دارد، واقعی. نویسنده با ترکیبی از خیال و حقیقت دست به روانکاوی خانوادۀ خود می‌زند تا رازی را آشکار سازد که سال‌ها بر سینه‌اش سنگینی می‌کرد. آن‌چه کشف می‌کند رخدادی بس تراژیک است که هم ریشه در مرگ دارد و هم پیامدهای دور مرگباری به بار می‌آورد. لابه‌لای اتفاقات بزرگ هم جزئیاتی آموزنده جای گرفته‌اند که همانند کلیت داستان درخشان‌اند.


نجاتِ ادبیاتِ نجات‌دهنده

حرف تودوروف این است که ادبیات در مخاطره است. ولی این خطر از ناحیۀ مردم کم‌سواد نیست، بلکه از جانب متخصصان ادبیات است. این کارشناسان، ادبیات را به‌مثابۀ ادبیات نمی‌بینند، بلکه آن را تحویل می‌کنند به چیزی که دیگر از جنس ادبیات نیست. فروکاست‌گرایی در ادبیات از بدترین نوع است؛ زیرا آثار ادبی تنوع و تکثر بی‌شماری دارند. لذا فروکاست ادبیات از بین بردن یک چیز نیست، بلکه از بین بردن چیزهای بسیاری است که جهانی از معنا و لذت را به ارمغان می‌آورند. از این رو، با عملکرد مخرب استادان، دیگر خبری از کارکرد اصلی ادبیات نیست؛ نه معنایی و نه لذتی.


یلدای دردناک یا مرگ کتابی که دوستش داشتم

بالش و ملافه و پتو را به خشکشویی دادم، اما کتاب‌ها چه؟ بیشتر کتاب‌ها مثل دانه‌های پفک باد کرده بودند. علیل و ذلیل شده بودند. با چه مکافاتی خشک‌شان کردم! با پارچه آب‌شان را گرفتم و با دستمال کاغذی تمیزشان کردم. در آفتاب نگه‌شان داشتم تا درست شوند. نتیجۀ پانسمان و پرستاری هم حداکثر این شد که کتاب‌های نازنینم کج‌وکوله از آب درآمدند. بعد هر کدام را دوماه زیر پنجاه کتاب گذاشتم تا صاف شوند، اما نشد که نشد. برای همیشه معلول شدند. بعدها رفتم و المثنای آن‌ها را تهیه کردم. اما این حادثه تلفات جانی هم داشت. یکی از کتاب‌هایم مُرد. بله؛ مُرد.

[ برای خواندن متن کامل این یادداشت روی تصویر کلیک کنید. ]


آیا این است انسان؟

مثل روز روشن بود که کتابی فوق‌العاده خوب است. برای همین حتی پس از خرید هم کلی براندازش می‌کنم. آه که چقدر خوب نوشته شده! بَه که چقدر خوب ترجمه و ویرایش شده! وَه که چقدر خوب چاپ شده! «بنازیم دستی که انگور چید / مریزاد پایی که در هم فشرد.» این اثر پریمو لِوی مشهورتر از آن است که نیازی به معرفی داشته باشد. اهل بخیه با آن آشنا هستند، زیرا در بسیاری از کتاب‌ها به آن ارجاع می‌دهند یا آن را شاهد می‌گیرند. اگر این نیز انسان است کتابی‌ست که آوازه‌اش از نویسنده‌اش فراتر می‌رود.


کدام گراندهتل؟

روایتی بسیار مفصل، بسیار آموزنده، بسیار جذاب و پرجزئیات از تولد تا افول مکتب فرانکفورت با محوریت زندگی اصحابش؛ یعنی ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو، هربرت مارکوزه، اریش فروم، فردریش پولاک، فرانسیس نویمان و یورگن هابرماس. کسانی که این شخصیت‌ها با آن‌ها در ارتباط بوده‌اند نیز بررسی می‌شوند، مثل والتر بنیامین، برتولت برشت، توماس مان و بسیاری دیگر. نویسنده به‌ویژه زوایای تاریک و پستوهای زندگی خصوصی آن‌ها را کاویده است.لابه‌لای مباحث، نقدهایی متنوع به نظریات و عملکرد آن‌ها نیز جای داده شده، و نقاط مثبت و همچنان مفید هم از قلم نیفتاده است. همۀ این‌ها برای درک بهتر جهان تاریک و پیچیده‌ای است که در آن به‌سر می‌بریم. هر دو ترجمه خوب است.


تاریخ مردم قاجار

ما از تاریخ دوران قاجار چیز زیادی نمی‌دانیم. (از کدام تاریخ چیز زیادی می‌دانیم؟!) آن اندک چیزی هم که می‌دانیم مربوط به شاهان و درباریان و کارهای بد و بدترشان است. حتی اگر در باب دربار قاجار چیز بسیار زیادی می‌دانستیم، باز هم دربارۀ آن دوران چیز زیادی نمی‌دانستیم. چراکه حکومت، برخلاف امروز، بخش کوچکی از امور ایران را تشکیل می‌داد. آن‌چه در میان خود مردم می‌گذشت، بیشتر بود و متفاوت بود و جالب‌تر بود. این کتاب جزو اندک آثاری است که فقط بر همین بُعد تمرکز می‌کند. به عبارت دیگر، این کتاب تاریخِ مردمِ دوران قاجار است.

[ برای خواندن متن کامل این معرفی کتاب، روی تصویر کلیک کنید. ]


سروانتس

پاپ پیوس روسپیان را تخم شیطان می‌دانست. دوست داشت تمامی‌شان را بسوزاند. فرمانی تند و تیز صادر شد که زنان را تبعید می‌کرد: ظرف شش روز باید که رم را ترک می‌کردند. سپس پایتخت مقدس پاک و آرامش از نو برقرار می‌شد. اما به‌جای آرامش، آشوب به پا شد. تاجران یکسره به نومیدی و تردید افتادند. صرافان اعلام ورشکستگی کردند. مأموران گمرک اعلام کردند در صورت تبعید روسپیان، ورود کالای تجملی به چنان شدتی افت می‌کند، که در آینده خزانۀ دولت سالانه بیست هزار دوکا کمبودِ درآمد خواهد داشت، و شهر رم از سکنه خالی می‌شود.

[ برای خواندن متن کامل این بریده از کتاب، روی تصویر کلیک کنید. ]