یک رمان همایونی

«زود باش از قفسهٔ کتاب‌هات عکس بگیر! می‌خوام انتخاب‌هامو لیست کنم.» «کشتی منو! واسۀ چی آخه؟ تو که همۀ کتاب‌هامو خوندی!» اما محض خاطرجمعی یک‌بار دیگر عکس می‌گیرد. نگاهی به عکس‌ها می‌اندازم. حق با اوست. تمام کتاب‌های‌‌اش را خوانده‌ام، به‌جز همان یک کتابی که مدام از رویش می‌‌پریدم و می‌گفتم…