یک رمان همایونی

«زود باش از قفسهٔ کتاب‌هات عکس بگیر! می‌خوام انتخاب‌هامو لیست کنم.» «کشتی منو! واسۀ چی آخه؟ تو که همۀ کتاب‌هامو خوندی!» اما محض خاطرجمعی یک‌بار دیگر عکس می‌گیرد. نگاهی به عکس‌ها می‌اندازم. حق با اوست. تمام کتاب‌های‌‌اش را خوانده‌ام، به‌جز همان یک کتابی که مدام از رویش می‌‌پریدم و می‌گفتم…


همۀ ما گتسبی هستیم

بالأخره گتسبی بزرگ را خواندم؛ همان رمانی که اهالی ادب آن را شاهکار می‌نامند؛ شاهکاری تمام‌نشدنی. ولی این برچسب، یعنی «شاهکار»، برایم کمی غریب بود. هر چه خواندم شاهکار بودنش را درنیافتم. به نیمه‌های کتاب که رسیدم، برای لحظه‌ای به آن‌چه در دستانم بود نگاه کردم. از خودم پرسیدم: «این بود شاهکار…